![]() |
![]() |
|
|
وقتيكه عاشق چشمات شدم تازه فهميدم كه زيبايي چيست // وقتيكه تو رو در قلب كوچكم جاي دادم تازه صداي ضربان قلبم را شنيدم // وقتيكه دست در دستان تو نهادم تازه معناي گرمي را درك كردم // لحظه ها و ثانيه هايي را كه با تو سپري مي كنم بيشتر پي به معناي زندگي مي برم // هنگاميكه به ياد تو هستم مي فهمم كه آرامش چيست و هرگاه به جدايي مي انديشم كنار خود سايه مرگ را مي بينم
وقتی دستات به دستام رسید گفتم وای این دیگه اخر خوشی و دیگه به تو رسیدم. .اول دستاتو گرفتم فشارشون ندادم..چون دردت میومد..بیشتر حسشون کردم..هر کاری میکردم صورتتو نمیتونستم ببینم نمیدونم ولی خوب دیگه دیده نمیشد..یه کم تاریکی نشسته بود روش میشد گفت خستگی ..شایدم اشتباه میکردم....... ولی بالاخره دیگه..از پاهات به بالا که نگات میکردم فقط یه دختر کوچولو میددم..که منو اسیر خودش کرده بود..ولی خوب چیکار میشد کرد در هر حال دیگه من درگیرت شده بودم..هیچ موقع روزایی که باهم بودیمو یادم نمیره..یه بار با هم دوییدیم ..تو خودتو پرت کردی تو چمنا ..من نشستم رو سینت..نه نشستم وایساده بودم..کمی خم شدم گلایی که رو صورتت بود از صورتت زدم کنار... گلاش صورتی بود..نه گل نبود ..گلبرگایی بود که مثه که فقط برای اینکه صورتتو لمس کنه ساخته شده بودن...حالا صورتش معلوم شد..چهره مظلومی داشت.
...صورتمو بردم جلو صورتش..یه بار عقب کشیدم ..یه ترس کوچولو سر تاپام و گرفته بود ..ترسی که خوشحالی پشتش قایم شده بود...در اخز لبای که همونطوری بسته بشده بود و چشمایی که فقط میخواست خودشو ازم قایم کنه!!!! چرا خوب میخواست خودشو قایم کنه..!!!یعنی چی برا ی چی قایم کنه خوب ..فقط به گردنم نگاه میکرد..شایدم به گردنبندم.....نفهمیدم.....به کجام نگاه میکنه.. سر و صدایی در نمیومد...خوب منم خجالت میکشیدم به چشاش نگاه کنم ولی خوب ولی نمیدونم فقط ز ل زده بودم به چشاش... چشایی که منو نگاه نمیکرد...خوب سکوتو هیشکی نشکست تا صداشو از نزدیک بشنوم...اروم صورتمو بردم جلو..فک میکردم عکس العملی از خوش نشون بوده..با همون چشاش که دائم همه جارو نگاه میکرد الا من یه لحظه خیره شد بهم... وای صورتمو کشیدم عقب....دلم یه دفه ریخت پایین...ولی سریع اعتما به نفس خودمو حفظ کردم... دوباره صورتمو بردم جلو صورتش..هیچی نمیگفت..خوب دوست داشتم بوسش کنم ...اروم لبام رفت رو لباش...اصلا دست من نبود ولی خوب کار خدا بود... تا خاصتم مزه لباشو حس کنم ...چرا خواب .....چرا خواب بود.....چرا خواب ...چرا خواب ... خدا که ما ها رو دوست داشت..چرا اینطوری کرد ...... دیگه دوسم نداره...نمیدونم چرا؟؟؟ شاید من خوب نبودم...اصلا شاید دارم اشتباه میکنم...ولی حرکاتش بهم میگه دوستم نداره...خوب من باید برا چی اون اذیت کنم وقتی که دیگه دوستم نداره...تو داری بهم ترحم میکنی؟؟؟اگه دوستم نداری همینجا راحت بهم بگو...چرا بی اعتنایی...تو مثل قبل نبودی...مگه بودی؟؟؟چرا مواظبم نشدی؟؟؟من که مواظبت بودم؟؟؟من شکستما!!!دیدیش؟؟؟میدونی چیو میگم؟ قلبمو میگم.شاید من جنبشو نداشتم...اخه من دوستت داشتم نمیتونستم تحمل کنم تنها کسی که تو دونیا اینهمه دوسش دارم باهام اینطوری کنه!!!بهم اینطوری به وبراش مهم نباشه من با شنیدن این حرف خورد میشم...نفس بند میاد...فک میکنم دیگه به درد هیچی نمیخورم!!! وای خدایا تو شاهد باش...و کمکم کن............
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 16:47 توسط رو ح الله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 19:14 توسط رو ح الله |
|
|
چنديست كه بيمار وفايت شده ام . در بستر غم چشم به راهت شده ام اين را تو بدان اگر بميرم روزي ، مسئول تويي كه من فدايت شده ام .
هميشه سعي كن عاشق كسي باشي كه لايق عشق تو باشد نه تشنه عشق تو . چون تشنه روزي، از عشق تو سيراب مي شود
اگه يه هم زبون مي خواي يه يار مهربون مي خواي يكي كه حيرونت كنه جونشو قربونت كنه اصلا روي من حساب نكن
خيلي سخته توي پائيز با غريبي آشنا شي اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره وقتي كه رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 20:12 توسط رو ح الله |
|
|
راه منو تو یکی نیست ...
گفتی که از یاد تو میرم نه عزیزم مگه میشه نميدانم چه ميخواهم بگويم غمي آشفته دردي گريه آلود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 17:1 توسط رو ح الله |
|
|
شعری ازفریدون مشیری
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 20:33 توسط رو ح الله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 18:26 توسط رو ح الله |
|
|
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بي سرو پايي نكنيم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 21:44 توسط رو ح الله |
|
|
در عشق ديدار تو بي تابم در شور وصال تو كم يا بم هميشه به يا د تو مي مانم تويي فرشته رويايم مجنون شدم شايد تو را ليلي ببينم همچون قناري بر سركويت نشينم كوهي شدم شايد تو را فرهاد ببينم ساكت شدم شايد تورا فرياد ببينم از شمع آموختم ايستاده بميرم بيصدا بميرم براي دوست بميرم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 20:47 توسط رو ح الله |
|
|
به نام خداوندي كه جان داد به دست كوچك انسان قلم داد تبسم هاي غمناك تو را وقتي كه مي بينم دلم مي گيردوتر مي شود واحساس شيرينم كنارت مي نشينم بي تعارف با سلامي گرم به سردي پاسخم را مي دهي يعني كه غمگينم mحبت كن تا ميتواني |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 20:0 توسط رو ح الله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط کسي ساخته مي شود که شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
وب عاشقانه هر كي سر ميزني با دلي عاشق دوباره ..... |
| پیوندها |
|
دانلود موزيك زيبا ترين قالب ها قالب رايگان براي شما قالب رايگان بلاگفا گالري قالب وبلاگ کد آهنگ (خماردونی) قالب وب قالب قالب نايت اسكن قالب وبparstheme دانلودموزیک/ایران ای ان جی |
|
RSS
|